درون ذهنم آرام آرام قدم میزند و جاری میشود .
تو مثل رودها زود گذر بودی و فصلها درون تو تنی بر آب میزدند و بهار میشد هرچه به رنگ پاییز بود . هنوز در ذهنم رد گامهایت به جا میماند و تمام رنگهای برگها به رنگ لرزان نگاهت سبز میشود .
درون ذهنم آرام آرام قدم میزند و جاری میشود .
تو مثل برگهای جلوی درب خانه های انتظار میلرزی و سکوت درون ذهنت جاریست . درست مثل خودت که در ذهنم جاری هستی . چیزی درون خاطراتم مرا به ساقه نگاهت پیوند میزند . چیزی عمیق که در شب جمکرانی نگاهت هنوز چنگ میزند به جان نیمه تمامم .
درون ذهنم آرام آرام قدم میزند و جاری میشود .
تو آغاز جملات کتابی بودی که ناتمام بر برگ درخت خشک کویر دلم روییده بود . برگهای کتابم را به زردی دستانم نشاندی و ناتمامم گذاشتی . رد یاد تو بر برگهای خاطراتم خط میکشد هنوز اما قصه ات را تمام نمیکند . درست مثل نگاه تو که هرگز تمام نشد .
درون ذهنم آرام آرام قدم میزند و جاری میشود .
آرام آرام

صدا درون کویر پیچید . سه بار
و سه بار دستهای خشک درخت کویر را لرزاند . انگشتان تردش به رعشه درآمد و دانست که به سمت باغ سنگها دعوت شده است . زمزمه شن بادها به او آموخت که درون باغ سنگها سنگها پر اند از معانی بلند و پست . باد زمزمه میکند که :
در این باغ سنگی ، سنگی به یاد شیطان و سنگی به نام خانه خدا ، مقصدی برای هر دعا
سنگی که پرواز میکنند به سمت رجم سنگ پر گناه
سنگی ضمانت میکند تیزی چاقو ، برگلوی فرزند بی تاب و بی نوا .
سنگی بر فراز جبل الرحمه و سنگی سر بر سر سنگ دگر نهاده ،روبروی غار حرا .
سنگی به نقش رد پای استقامت نقاش و معمار قبله گاه .
سنگی درون دلت که با خود میبری به سمت کوره گاه داغ مشعر و منی .
سنگ سپید حَجَر که دست سیاه ما بدان کند بیعتی با خدا ....
شن باد از باغ سنگها قصه ها گفت و چشم خسته درخت آهسته به خواب سنگها طواف کرد . بی آنکه نگران ریشه های خشکش باشد.
از همه حلالیت میطلبم
میان شن بادها می مانی و نمیدانی که باد ها از کدامین سو قطره های درد را نشانه گرفته اند . تو در میان درد و درد در خیال تو . شیشه دلت به بوسه سنگ های حادثه نشسته و لبهای درد ، تو را صدا میکند .
صدای بادها گوش کویر را پر کرده است و تو در این هیاهو به دنبال ستاره های کوچک چشمانت هستی که بر شن فرش کویر میچکد یکی یکی . نگاه کن که بر سنگ مزار ستارگان چشمانت گیاه نازکی میروید . گیاهی که سبزنه هایش طعم شور چشمانت را به همراه دارد .
صدای درد به چشمانت چه آشناست . نگاهش کن که چه شباهت غریبی با من دارد . صدای درد را میگویم و تصویر خود را . چیزی درون دلم به چشمانت خیره میشود . نگاهت را از من دزدیده اند . همیشه از سرقت چشمانت ترسیده ام . چشمانت را اگر بگیرند نگاهت را در دلم پنهان کرده ام .
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم
احمد شاملو
چیزی برای گفتن . چیزی برای ماندن . هرگز نبود جز غم .
و ناگهان تو آمدی . و تمام آنچه سکوت بود با اشک کودکانه تو به پرواز درآمد. تو آمدی و صدای شفاف آب بر سطح داغدار کویر جاری شد . صدای حضور تو در لابه لای سنگ ریزه ها شنباد به پا کرد . اشک ریختی و ترانه نسیم را زمزمه کردی . تو هنوز هم هر سال یک بار میآیی. چنان میآیی که گویی هرگز نرفته ای . چنان میوزی که گویی درون رقص همیشه شن ها هنوز جاری هستی . راستش هنوز نمیتوانم ولادت اشکهایت را از یاد ببرم . هنوز چیزی میان لهجه ساده گیاهی که از صدای تو میلرزید دلم را آشوب میکند . هنوز دستان بلند ابراهیم غنچه های کوچک آرزوهایم را سر میبرد و هیچ فرشته ای از آسمان به قربانگاه غنچه های دلم سر نمیزند . هنوز هر روز در ابتدای خیابانهای این شهر غریب منتظر شنیدن نسیم سلامت هستم . هنوز میهمانی اشکهایم ادامه دارد .
تو دو روزی بیش نیست که آمده ای و تو گویی تاریخ همه جهان درون این دو روز پنهان بوده است . دو روزگیت مبارک باشد.
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
(شاعرش را نمیشناسم)
سیمهایی از بدنم به سمت ناکجایی رفته بودند و صدایی ممتد، حجم فضای مربع اتاق را پر میکرد و از پنجره به سمت وسعت زرد باغچه های بی برگ این فصل ادامه می یافت . مردی که سپید بود و سپید پوشیده بود کنار سپیدی تخت من نشست . صدا میآمد و میرفت . تو گویی سیمها در جستجوی ردی از گامهای جوی رگهای تنم بودند که ضربان مرا به جستجو مینشستند . مرد نگران به سمت کاغذی که دیگر سپید نبود کشیده شد و من دیدم که خطوط آن کاغذ، رد گامهای مرا میمانست در کویر بی درخت دور دستها . مرد درون رد گامهای نشسته بر دل سپید کاغذ شاید چیزی را میجست . شاید نشانه ای را میدید . نمیدانم اما سالها گذشت و یا شاید چند ثانیه . نمیدانم چقدر مکث کرد و آرام پرسید مشکلی داری ؟ گفتم زندگی مشکل ترین مشکل من شده . نفهمید . زیر لب گفته بودم، حس کرد زمزمه میکنم . دوباره پرسید و من به تو فکر کردم . میدانستم که تو در گوشه ای از قلبم نشسته ای سالیان دراز و من تو را و یادت را بیشتر از قلبم پاس داشته ام . مرد سپیدٍ سپید پوش آرام گفت : «گوشه ای از قلب تو کمی اشکال دارد . » و من دانستم کدام گوشه . و مرد آرام گفت و شاید به نظر من آرام بود که :« ایست کوتاهی بوده که رد کرده ولی گوشه ای از قلب تو مشکلی دارد » . و من دانستم که همان گوشه کوچک قلب من تنها جاییست که هیچ مشکلی ندارد و همانجاست که دوباره تنفس را به سینه ام هدیه داده و همان گوشه مرا نجات داده همواره . نگاهش کردم دوباره پرسید «در گذشته مشکلی با قلبت داشته ای ؟» نگاهش کردم . حس کردم قطره کوچک اشک را درون چشمانم دید . هیچ نگفت و دانستم همه چیز را فهمید . آرام از کنار سپیدی تختم برخواست و پشت میزش نشست . بلند شدم و شنیدم که آرام میگفت «میتوانی بروی اما ... » و سکوت کرد . نگاهش کردم و دیدم که از پنجره به سمت وسعت زرد باغچه های بی برگ این فصل نگاه میکرد . و دیدم که قطره ای از چشمانش به سطح سنگی زمین چکید و من دانستم که برای دل شکستۀ خودش نسخه خواهد نوشت . صدای گامهای مرا وسعت سپید بیمارستان تاب نیاورد و من اینک درون زردی باغچه های بی برگ این فصل درون بی کسی خودم گم میشدم و به دل شکسته ام فکر میکردم .
ولادتت مبارک
شاید ۶ سال و ٢ هفته و ١روز و چند ساعت گذشته بود از تولد اولین اشکهای من . شاید همه خوابهایم در این سالهای کودکی پر بود از صدای آشنایی که مرا به آرامش میخواند . شاید نگاه من به جستجوی حضور کسی تمام سطح زندگی را جستجو میکرد . شاید در این ۵ سال و ١۵ روز و چند ساعت من آمده بودم تا نسیم نفسهای کسی را تنفس کنم که هر چه میجستم کمتر میافتم . و چه بغض ناشکوفایی همه لحظات کودکیم را پر میکرد . ۶سال و ٢هفته و ١روز و چند ساعت گذشت و من در میان بهت کودکانه ام احساس کردم کسی در آن گوشه از جایی که بعد ها فهمیدم کویر مینامندش اشکی ریخت و قطره های چشمانش به آسمان رفت و در سینه سیاه شب جاری شد . کسی که بعد از ۶سال و ٢ هفته و ١روز و چند ساعتگی من به دنیا آمد . شب بود و چشمان کودکیم خیره بر سیاه آسمان بود که ستاره ای چکید و بر گونه ام لغزید و صورتم را زیبا کرد . از آن شب ، شبها گذشت و هر شب گونه هایم به اشکهای ستاره ای که تازه بر سینه آسمان قدم گذاشته بود مرطوب میشد . و من در میان خلسه ای از ترنم نمناک قطره های آسمانی به خواب کودکیم قدم مینهادم و رویای دخترکی شرقی تمام وسعت نازک کودکیم را پر میکرد . شبها میگذشت و من با شرقی ترین رویای خود بزرگ میشدم . درست مثل گیاهی نازک که با سکوت شب در اعماق تفکر زمین ریشه میدواند و به اوج آسمان اشاره میکند . بزرگ میشدم و به بلوغ کلمه ای نزدیک میشدم که در گوشه سینه ام مدام پر پر میزد . گاهی حس میکردم پروانه ای درون سینه ام پنهان شده . گاهی حس میکردم به سمت چشمهایم حرکت میکرد و ابری میان پلکهایم میدیدم . گاهی میچکید بی آنکه بدانم چرا ؟ شبها میگذشت و من بزرگ میشدم و میفهمیدم که کسی میان اینجا هست . کسی در این دنیا هست کسی که پشت کویر خانه ای دارد به وسعت قلب کودکانه ی من . کسی که وقتی روبروی شنهای داغ و شنبادهای آواره و سراب های تردید میایستادم صدایش را میشنیدم . کسی که دیگر میدانستم نامش با سرعت تپش قلبم چه نسبت نزدیکی دارد . کسی که حس میکردم شبی یا روزگاری خواهد آمد که به کوچه تنهایی دلم سری بزند و انتظار را پایان دهد . ...
سالها گذشت . عصر های سرد زمستانیم گذشت . ظهر های زیبای بهاریم هم گذشت . شبهای مفصل تابستانیم گذشت . روزهای رنگارنگ پاییزیم تازه آغاز شده بود که در میان بهت لحظه های من ، ناگهان ، دریچه ای باز شد و تو به سمت نگاه من تابیدی . چشمهای تو به کویر دستانم بارید و بارید و من سبز شدم و دانستم که قایق رویای کودکیم به ساحل تعبیر رسیده است . روزگار دلم عجب بهاری شده بود . یاد همه ساعتهای زنگ زده دلمان بخیر ...
امروز اما میان فاصله ی ثانیه ها رها هستم و به سرگردانی عقربه های ساعتهای زندگیم شبیه شده ام . امروز حس میکنم دوباره کودک شده ام . خیلی کوچکتر از ۶سال و ٢هفته و ١روز و چند ساعتگیم . امروز صبح بود که از خواب بلند شدم و دیدم که کنار من خالیست و تو دیشب بی هیچ دلیلی رفتی و فکر نکردی که مرا میان سالهای کهولتم تنها خواهی گذاشت و من صبح در تنهایی خودم غوطه ور بودم و تورا نیافتم . درست مثل کودکیم که میترسیدم از این همه آدم که با چشمهای شاد بدن برهنه اما خون آلودم را مینگریستند و تولدم را تبریک میگفتند و من هرچه اشک میریختم خنده تحویلم میدادند بی آنکه بدانند تولد درد خنده ندارد . امروز مرا میان وحشت خیابانهای پر آدم درون کوچه ای خالی ، سر راه گذاشتی و من وقتی از خواب پریدم که در ۶سال و ٢ هفته و ١روز و چند ساعتگی خودم دوباره اشک میریختم . میدانم که دوباره سالها اشک خواهم ریخت و سالها انتظار میکشم و میدانم که شبی یا روزگاری دوباره دریچه ای از درون هزاران خروار خاک باز خواهد شد و تو به سمت نگاه من خواهی تابید . شبی که شاید مثل یک گیاه نازک در میان اعماق زمین به انتظار تو قطره های ستاره ها را از گونه های کویریم پاک نمایم . میدانم که یک بار دیگر خورشید دستانت بر سرزمین دلم طلوع خواهد کرد . شاید پس از ۶سال و ٢هفته و ١روز و چند ساعت دیگر ...
پرسیدم یعنی چی ؟ گفت سوزاندن.سوزاندن پلشتی درون ، از درون ذوب شدن.
دانستم سالهاست که در رمضان عشقت می سوزم.
پرسیدم کجاست ؟ گفت آنجا . آن هلال که در دل سیاه شب پیداست .
دانستم که در میان سیاهی سرنوشتم هلال ابروان تو را باید جست .
هنوز در پریشانی کویری گامهایم خطوط مبهم نگاه تو موج میزند و من تشنه تر از دیروزم . اینجا هنوز فصل گرم خورشید حیات دارد و عید من روزیست که شعله های رمضانی وجودم به سایه ای از هلال رویت منور شود .
کجایی که روزه صد ساله ام را به شیرینی لبانت افطار کنم ؟ کجایی که از این سفر ناتمام دلم گرفت . کجایی که تابم که تحملم که همه هستیم ذره ذره آب شد در این کویر ناتمام . کجایی که غریبیم را برایت فریاد زنم که خسته ام از اینهمه راه نرفته از اینهمه خاک از اینهمه غربت .
از میان اینهمه غبار چرا پیدا نمیشوم ؟ چرا به سطح سبز دستانت نفوذ نمیکنم؟چرا امتداد روشن دستانت را گم کرده ام ؟ کجایی که پیدایت نمیکنم ؟ در کنار من هزاران نفر هلال ماهشان را دیده اند به عید نشسته اند و من در این خسوف هزار ساله آرامش هلال تو را فراموش کرده ام هزار سال سوختم از درون ودر تب تشنگانه خود سینه پریشان کویر را گشته ام . همه شبهایم را تا سحر روزه گرفته ام اما دریغ از هلال نگاه تو که عید را به دستان ناتمامم هدیه کند .
خسته ام از این همه خسوف
خسته ام . خسته
من هنوز میاندیشم که عاشق تصویری مبهم باقی مانده ام . و باور ندارم که این قاب خالی عکسها روزگاری به لبخندی ابدی آغشته بود .
هنوز گاهی دستانم را بالا می آورم و حس میکنم تو تکه ای آبی از آسمان بودی که میهمان سرزمین خشک سینه ام گشتی و صد افسوس که آتش درونم برکه وجودت را بخار کرد و از تو چیزی بجز یادی و سرابی باقی نماند .
هنوز گاهی حس میکنم تنفس گرمت یخ های شب سرد کویر دلم را آب میکند و اشک میشود تا سطح بی رطوبت گونه هایم را به وسعت یک جنگل ،سبزینه پوش نماید .
هنوز گاهی حضورت را و صدایت را در کنار شکسته شاخسار وجودم، حس میکنم که دست میکشد به نوازش تن به خاک غم نشسته ام .
هنوز گاهی با تو هستم و حس میکنم درون رگهای خاک پر میشوم از حس جاری آبهای خنک خاطرات تابستانیم .
هنوز از شدت تنهایی گاهی درون چاه ناامیدی صدایت میکنم با ناله هایی که دل چاه را از اعماق زمین میلرزاند . و غرق در تعجبی کودکانه میشوم که ناله های چاه چه شباهت غریبی به صدای من دارد و می نشینم به این تخیل که چاه هم هزار بار تو را صدا میزند با من .
هنوز مثل همیشه هرگز نمیروی از ذهنم و نمیدانم که چرا کمرم این همه پس از تو به سطح خاک نزدیک شد . و نمیدانم که پس از تو ادامه خطوط ناشیانه من و کلمات نهایی ابیاتم را به نام چه کسی تکرار کنم تا ردیف خاطرات دیروز را بر هم نزند .
هنوز هم کسی درون کوچه های افکارم منتظر برگ هایی ست که از قامت درختان سبز بهار نارنج به سمت خواهش دستانش تاب میخورد .
و من خوب میدانم که روزی به سادگی یک نسیم دوباره بر من خواهی وزید و کاسه شکسته دلم را بند خواهی زد .
یکی بود که یکی نبود مردی بود که مردی نبود که تنها بود و نمیدانست که باید تنها میبود . عاشقی بود که در غوغای تنهایی خودش دچار ساقه های کوچک غنچه های بیگناه آرزوهایش نشسته بود و شاید از ابتدا هم مردی نبود .
مردی بود که در حجم عبور پر هیاهوی کوچه ها به تنهایی شاخه های خشک گیاه مبهوت مانده بود . مردی که لبهایش از وزش یادهای سرنوشت دچار حیرتی ابدی شده بود . صدای خشک گامها در کنار سادگی لرزان گیاه دلش ،بر زمین مینشست اما هیچ عابری فرصتی برای نگاه نداشت . مرد اینک کوچک شده بود و خاطرات کودکیش را در کوله پشتی باد گذاشته بود . کوچک شده بود و به حقارت لحظه های خود اشک میبارید . لحظه های مرد هزاران سال ادامه داشت و مرد از اینهمه لحظه دلش گرفت . دلش گرفت از اینهمه بی کسی شانهایش که از تنهایی دستهای مهربان عابران میلرزید . دلش گرفت از اینهمه بغض فرو خفته در چاه خشک گلویش . دلش گرفت از اینهمه تردید که در نگاه عابران بود از اینهمه خودخواهی که پشت سر گام های تو بر سرزمین دلش مینشست . دل مرد از خودش هم گرفته بود .
مرد به یاد خودش افتاد و حس کرد هنوز دچار آبی بلند آسمان است . به ابر ها نگاه کرد که آرام در دامن بادهای سرگردان ،دور میشدند و قطره ای به خشکیدگی نگاه مرد ترحم نمیکردند .
ای مرد سپید موی ! به کودکی آسمان نگاه کن که از پس گامهای بی اعتنای ابرها ،آرام آرام آبی ملایم رنگی را در دامن خود نقاشی میکند . چه عطر عمیق رفتنی درون این آبی می پیچد . به آسمان نگاه کن که برای رفتنت از تن این زمین پر هیاهو چه فرش بلندی پهن کرده است.
مرد به آسمان نگاه کرد . حس کرد سطح کویری گونه هایش به سادگی یک لبخند لرزید . حس کرد پرنده پر شکسته دلش ترانه پریدن را زمزمه کرد . حس کرد چیزی در میان شکستگی دلش لرزید . حس آشنایی بود چیزی شبیه حس عاشق شدن شبیه وقتی که اسم تو دلم را میلرزاند . مرد به یاد دل ساده پسرک عاشقی افتاد که روزگاری قصه عشق را واژگونه توشت . یاد خودش و عشقی که در بادهای هرزه گم شد به یادهمه خاطراتش افتاد . حس کرد روزگار خوبیست برای رفتن . به آسمان نگاه کرد و حس کرد هنوز دچار آبی آسمانیست . مرد دستهای عاشق خودش را به سمت آبهای نامرئی آسمانها بلند کرد چشمهایش را آرام بر هم گذاشت و آرامشی عمیق را در سینه اش احساس کرد و . . . . .
رد گامهای عابران در حیرتی عمیق متوقف شده بود . به قدر لحظه ای تاسف بر بالای جسد پیرمرد عاشق درنگ کردند و دوباره در جستجوی خوشبختی حقیرشان گام برداشتند .
امشب هم نسیم بر بدنم بارید و شاید من بودم که بر اندوه ساده نسیم وزیدم .
نگاهم کن ای نسیم آواره که خشکیدگی برگهای زمستان بر زخم شانه هایم تنها مرهمی هست که هست . به حرمت سبزینه های کهن عشق که در رگبرگ های این درخت پیر روزگاری در جریان بود خشکیدگیشان را به زخمهای عمیق دلم ببخش و با خود مبر که حریم سطح شکسته تنم ، شکسته تر خواهد شد .
امشب هم باران بر تنم وزید و شاید من بودم که بر دل باران میباریدم و عطش ناپیدای ابر های سیاه را فرو مینشاندم
امشب شبیه بارانم شبیه ابر شبیه بادهایی که میوزند به سطح کویر دلهای بی کس. امشب شبیه نسیم شبیه برگهای رها شده در بی هدفی باد امشب شبیه تصویر هزار ساله خویشم . امشب شبیه قاب عکس شکسته انباری تاریک مادر بزرگ هستم که جای کسی در آن خالیست . امشب شبیه غم غربت دانه های برف ،دانه های سرد اشک ،دانه های سیاه ابر های دلشکسته ام که میبارم و نمیدانم که این بارش تا به انتهای کدام رود جاری خواهد بود . نگاه کن که رود ها و چشمه ها و دریا ها بی حضور اشک های من چه خشک خواهند بود .
امشب شبیه همه شده ام .شبیه تو شده ام که دیگر شباهتی به من نداری . امشب به آینه نگاه میکنم که مردی درون آن به شکستگی شاخه های خشک به چشمانم خیره مانده است . مردی که مزه شور روزگار را از جاری اشکهایش حس میکند
امشب درد تمام ریشه های تنم را خشک میکند و در خودم خواهم پیچید مثل یک پیچک خشک که نمیداند چرا به دیوار هنوز آویخته مانده است . شاید برای آنکه خود را دچار فریب زنده ایستادن نماید .
امشب مثل حباب ناچیزم و از هجوم نسیم هم هراس دارم . با من بگو چگونه طوفان فاجعه رفتنت را تاب خواهم آورد .
امشب خسته تر از آنم که از سیاهی روزگار ،کاغذی را سیاه کنم. تنها تر از آنم که از کسی به نام خودم حرفی بزنم . دیگر از کسی به نام من در این میانه نامی نمانده . این اشک مجال اندیشیدن مجال بودن هم نمیدهد . دیگر درونم کلمه نخواهم یافت درونم چیزی برای گفتن برای شنیدن برای ادامه دادن نیست دیگر...
بهت زده شده ام . یعنی همه آدمای عالم میشه اشتباه کنن و تو فقط درست بگی؟ یعنی میشه ؟ اینروزا به همه جا سر زدم تا یه هم زبان پیدا کنم با ده ها نفر به زبان های مختلف حرف زدم اما هیچ کدوم هم دل نبودن . همه یک جور فکر میکنن . یعنی میشه خدا توی این پنج میلیارد نفری که الان آفریده حتی یک نفر که بتونه حرفتو بفهمه خلق نکرده باشه؟ وقتی اینجا هستم و مینویسم هرگز فکر نمیکنم با کسی غیر از خودم دارم حرف میزنم . برای همینه که میتونم با صفحه شیشه ای مونیتورم حرف بزنم . کاش خدا آدما رو اینجوری خلق نمیکرد . اگه آدما برای زندگی نیازی به هم نداشتن و هرکدوم یه گوشه دنیا برای خودش زندگی میکرد شاید خیلی از این مشکلات وجود نداشت . این روزا حس میکنم آدما همه دوست دارن دیگران جوری زندگی کنن که خودشون فکر میکنن درسته . همه میخوان بقیه رو فقط با عینک خودشون ببینن . خدایا زندگی چقدر طولانیه !!! چقدر از اینکه دیگران برای فکر کنن و تصمیم بگیرن عذاب میکشم . خدایا چرا ما آدما به همدیگه اجازه نمیدیم اونجوری باشن که دوست دارن؟ خب شاید یکی دوست داشته باشه توی جوب زندگی کنه و یکی دیگه بخواد بالای درخت باشه . شاید یکی بخواد توی پیاده رو راحت رو زمین بشینه شاید بخواد اونجوری که دوست داره درباره پرنده ها فکر کنه ؟ شک نکن که همه چپ چپ نگاهش میکنن . آخه اگه یه نفر بخواد توی ماشینش اشک بریزه به بقیه چه ربطی داره؟آگه بخواد با خودش خلوت کنه و شونه های خودشو از بی کسی بغل کنه و توی بغل خودش خوابش ببره مردم باید مزاحمش بشن؟ اگه بخواد تو خلوت خودش بدونه اونکه کسی صداشو بشنوه فریاد بزنه و بگه خدایا خسته شدم از دنیا ، باید باز آدما بیان و مزاحمش بشن؟ خدایا شاید یکی بخواد دیوونه باشه و دور خودش تو خیابون بچرخه و بچرخه ، این کارش به کسی چه ربطی داره ؟ میدونم که نباید کسی رو آزار داد اما قبول کن که آدما دوست دارن بقیه اونجوری باشن که خودشون میخوان . رسم آدما اینه که اون کسانی که شبیه خودشون نیستن رو از خود برونن . بهشون بگن دیوونه بگن عوضی بگن آشغال بگن این یارو هیچی نمیفهمه. خب شاید یکی بخواد هیچی نفهم باشه . خدایا چرا باید آدما شبیه هم باشن؟ آخه این عرف که پدر مارو در آورده . خدایا اگه بخوام با خودم دردو دل کن چه اشکالی داره؟ اگه بخوام برای خودم قصه تعریف کنم و اشک بریزم چه اشکالی داره ؟ اگه نخوام تنهاییمو با کسی قسمت کنم چه اشکالی داره؟ خدایا من همینجور که هستم خیلی هم خوبه . ازت ممنونم خواهش میکنم منو همین جوری نگه دار .خدایا دلم نمیخواد عوض بشم .
خدایا از دست این آدما باید به کجا پناه ببرم ؟ باید چکار کنم مثل یه شبه بشم که کسی نبیندم؟ کاش میشد و میگذاشتن با خودم تنها باشم . تنهایی آدما اصلا هم بد نیست . تنهایی بهتر تا آدم بین کسانی زندگی کنه که یه روز میرن و اصلا براشون مهم نیست که کجا بودن و چه قراری داشتن .تنهایی بهتر از زندگی بین آدماهاست . خدا یا شکایتمو فقط پیش خودت میارم . نه وکیلی دارم نه شاهدی . نه دلیلی دارم نه گواهی .هیچی ندارم دستم هم خالیه . اومدم پیش خودت از بچگی میگفتن خدا جای حق نشسته . خدای من ازت نمیخوام منو نجات بدی این بار اومدم ازت بخوام همه رو از دست من نجات بده . آخه نمیشه همه اشتباه کنن و فقط من درست بگم که . میدونم کسی نیست که از دستم شاکی نباشه . من از دست اونا خسته شدم اونا هم از دست من . خدایا من مهم نیستم لطفا اونا رو نجات بده . خدایا همه میگن الان روزه اونوقت من میگم مگه روز هم وجود داره؟ خدایا مگه اصلا صبح اومده که روز شده باشه ؟ خدایا هرجا میرم نگاه سنگین مردم رو حس میکنم . به خودت قسم راست میگم . منو ببخش که اینو میگم اما حس میکنم دنیایی که آفریدی جای زیاد جالبی هم نیست . خدایا آگه فکر میکنی جهنمت بهتره لطفا منو مستقیم بفرست همون جهنم . فکر کنم اونجا لااقل کسی حواسش پیش کسی نیست . فکر کنم اونجا گرمتر از دنیات باشه . فکر کنم آتیش اونجا مثل آتیش عشق آدمای زمینی نباشه و همیشه روشن باشه . فکر کنم اونجا فقط من نباشم که زار بزنم و گریه کنم آخه میگن اونجا همه اینکارو میکنن و هیچکسی هم نیست که تعجب کنه و چپ چپ نگاهت کنه . خدایا من که میدونم بهشتت قسمت ما نمیشه پس بذار دلمونو خوش کنیم که جهنمت اونقدر ها که میگن بدتر از این دنیا نیست . اینجور میشه به یه امیدی این دنیا رو تحمل کنیم . خدایا خودت بگو اگه اینهمه شکایت رو پیش تو نیارم آخه با کی میتونم بگم . این آدمایی که آفریدی از طرف تو دارن منو مجازات میکنن . اومدم پیشت که بدونم واقعا نظر خودت هم درباره من همینه یا اینا الکی میگن وکیل تو هستن ؟ خدایا توی این دنیا همه وکیل تو هستن کاش یه نفر هم می آفریدی که وکیل من باشه . آخه اینجوری کمی از مروت بدوره مگه نه؟ خودت انصاف بده اینا هم وکیل تو هستن هم قاضی جهان . حکم میدن و همونجا مجازات میکنن . خدایا آخه اینا کارو زندگی ندارن ؟ خدایا این همه آدم سرشون صبح تا شب سرشون تو کاره همدیگه است پس کی وقت میکنن دوزار عبادتت کنن؟ نگفتم دو رکعت چون میدونم نماز مال آدم خوبای توست . اینا کاسبن واسه همین بعضی هاشون که تازه خوبن روزی ١٧ ریال نماز میخونن . اونا نماز صبحشون دوزاریه . دست بعضیا باشه بهشتتو چکی میخرن . خورد خورد البته پولشو میدن . یکیشون چند وقت پیش اومده بود سراغم . میگفت تو خیلی غلط میکنی تو خیلی بیجا میکنی تو خجالت نمیکشی ؟ راستشو بخوای یکی از همون وکیل های تو بود که مثل فرشته های عذاب اومده بود سراغم . میخواستم بگم مگه من مردم الان ؟ مگه عمرم تموم شده و و . اما بنده خدا تکلیفشو انجام میداد و من درکش کردم . میدونی خدا جون اون وکیلت کاملا حق داشت من به همه کارای نکرده و کرده اعتراف میکنم . فقط نمیدونم تو چرا کاری واسه بنده هات نمیکنی ؟ منظورم واسه خودم نیست . اومدم ازت بخوام یه کاری برای بقیه بنده هات بکنی و اونا رو نجات بدی ؟ نمیدونی چه عذابی میکشن نمیدونی چجوری نگام میکنن . خدایا همین الان میگم یه کلمه از خودم دفاعی ندارم . فقط میخوام کمک کنی یه شب یواشکی از این دنیا در برم . آره ازت میخوام از این جایی که برام از زندان بدتره فرار کنم . یه شب که همه نگهبان هات و وکلای خوبت خوابن بیای سراغم و بگی پاشو راه بیافت . یعنی میشه امشب بیایی؟ اگه بدونم امشب میایی از خوشحالی خوابم نمیبره .
همه چیز به یکباره در ١۵ دقیقه پیش تمام شد . ساعت ٨ شب .درست نمیدانم همه چیز برای همه کس تمام شد یا همه چیز برای من تمام شد . هنوز فرصت نکرده ام بیرون بروم و از اولین انسانی که میبینم بپرسم : برای تو هم همه چیز تمام شده؟ خانه دل تو را هم سیل برده با خود؟ نمیدانم این زلزله فقط درون این اتاق آمده یا همه شهر ها و کشور ها را هم به یک نیست کشانده ؟ نمیدانم فقط برای من همه چیز سیاه شد یا خورشید هم به تاریکی فرو رفته ؟
شاید فکر کنی شاید هم به هیچ چیز فکر نکنی ؟ درست مثل من که یک دریا سوال دارم درست به وسعت دریای زیبای جنوب که از گرمای خورشید میسوخت و هرگز از وسعتش چیزی کم نمیشد؟ اما از وسعت من هیچ نمانده .
نمیدانم چرا به اینجا پناه آورده ام ؟ شاید برای خالی شدن ،شاید برای وصیت ؟ شاید برای آنکه فکر میکنم پشت در این اتاق همه چیز مرده است. شاید فکر میکنم اتفاق مهمی در کمین نشسته پشت این دیوار؟ شاید میترسم از فردا شاید الان که خورشید تازه به پایان رسیده و غروب غم به ابتدای هزاره عمر خود نزدیک شده میترسم از یک لحظه نفس کشیدن .
شاید میترسم از خودم از دستهایم از پا هایم که نمیدانم به کجا میبرد مرا . شاید میترسم از دری که باز میشود به باغ سکوت بی پایان و ابدی .باغی با گلهایی به شکل هزاران سوال که میماند تا لحظه ای که نفس میکشم . شاید بپرسی سوالت چیست؟ به تو خواهم گفت . اگر چه نمیدانم هنوز کسی در پشت در این اتاق نفس میکشد یا همه چیز مثل من به اتمام رسیده است ؟ به تویی که نمیدانم هستی یا نه خواهم گفت که سوالم چیست . سوال من اینست : چرا؟
نگاه کن که اینک پس از غروب خورشید چه صبح سیاهی طلوع میکند که تو آنرا شب خواهی خواند . ولی به تو میگویم که از این پس همه شبها و همه روزها صبح سیاهی هستند که تنها وزش سکوت است که آرامش مرگبارش را بر هم میزند.
نگاه کن که زمین هم سیاه است خیابان سیاه است و درخت اردیبهشت پر از شکوفه های سیاه .
نگاه کن که من که کمتر از مورچه های سیاه کویر هستم درون لیوانی حس میکنم همه عالم پر از اندوه سیل گشته است . چه خیال بی خودی . درست مثل من که اینک بی خود شده ام . کودکان اطراف من لبخند میزنند و همه در پی جام زرین خوشبختی میدوند اما من حس میکنم که دنیا جای چندان جالبی هم نیست .
همیشه از انتهای همیشه ترسیده ام چون همیشه فکر میکردم درون همیشه ای از تو خواهم ماند . همیشه فکر میکرده ام مگر میشود ناگهان در این کویر در این شنزار در این بهت نا تمام خاک به لحظه ای برسم که خیالت که صدایت که آرامش حضورت که همه آنچه فکر میکردم همیشه با من است دیگر کنارم نباشد؟
کاش این کاش نمی آمد . کاش...
ولی ای کودک کویری دلم من که به سادگی واژگونه عشق لبخند میزدی و به غربت لحظه های یک دیوانه ترانه سر می دادی به لحظه ای رسیده ای که باید بگویی به خدا میسپارمت . چه کلمات سیاهی ! چه حروف پر از غمی ! چه تنهایی بی پایانی ! چه سرنوشت شومی ! چه اسارت بی امیدی ! چه خورشید نایابی ! چه سوالات بی جوابی! چه لحظه های بی بازگشتی! چه شام بی طلوعی! چه اتفاق ناگواری! چه اشک نا تمامی!
فکر میکنم فصل زمستان هنوز نرفته و امسال هرگز بهار نخواهد داشت . فکر میکنم هرگز باور نکنم که رفته ای فکر میکردم بادبادک دل تو تا ابد میان شاخه های خشک درخت کویری دلم گیر خواهد کرد . چه خوش باور بوده ام ! باور نمی کردم که هیچ طوفانی قدرت جدا کردن دلت را از دست دلم داشته باشد . چه نسیم هرزه ای تو را از من ربود . نمیدانستم که بادبادک دلت به یک نخ وصل باشد ! اما کاش فرصتی میشد کاش مجالی بود تا بتو میگفتم که پرواز تو خوش باد که آرزو میکنم همیشه در آسمان آبی خوشبختی چرخ بزنی و دیگر هرگز به دام شاخه های خشکیده کویر نیفتی .
خودت میدانی که آخرین هدیه ای که سزاوار توست دعای خیر دل شکسته درختیست کویری که از دور به تماشای گامهایت و به پرواز بلندت چشم دوخته است
دلت را به شعله های آبی احساس گره میزنی و بر ساقه های طلایی خورشید خیره میشوی تا نگویند که گیاه نازک کویر نه خورشید میشناسد و نه اشک بر گونه میراند .
تو لبریز احساسی و امید
گیاه نازک کویر ! صدای باد های آواره به گوشت میرسد ؟ نجوای شنهای تپه های دور دست که در سرگردانی خویش باد را به هم آغوشی میخوانند را می شنوی؟ بوی باران را لمس میکنی؟ همه اینها یعنی کویر آبستن روزگاری دیگرست .
نفس هایت را تازه کن که سایه های جاری ابرها به ساحل نگاه تو نزدیک میشوند و تو را و تمام کویر را به میهمانی تراندود باران دعوت میکند .
و من چه خواب بوده ام که راه مرا در خود ربود و هرگز ندیدم که از کنار کوچه ها و خاطرات شب مانده و نم گرفته صندوقچه کوچک دلم هم گذشته ام و باز از خواب خلاصی نداشته ام . چه این قطار نا مردانه میتازد و دمی نگران دمای تند پیشانی من نمیشود که در خواب به تب تند یک صاعقه میماند .
« سکوت کن » :
و خدا در این جهان زمین را آفرید و سکوت را که در خلقت خویش بی اندیشد . و انسان را آفرید تا سکوت جهان را بر هم زند و هرگز به کار خود نیاندیشد که هابیل عشق به کدامین گناه در خون خود آرام گرفت و ساکت شد . و انسان آسمانی از همان گاه سکوت کرد تا به خلصه گرم زمین فرو رود . تو هم اینک سکوت کن که عشق در حجم عمیق خواب گرفتار است . سکوت کن تا نیازاریش به بیداری زجه های عشق . سکوت کن تا نداند که آنکه را که تمام معنی بودنت میپنداشتی اش از جستجوی گم شده اش وا نماند . سکوت کن تا بتواند خوب ببیند و خوب بشنود و خوب لبخند سلام خود را نثار دیگرانی کند که تو را به سرعت نور از سر راهش پاک میکنند آنچنان پاک که تو گویی هرگز نبوده ای . برای یافتن گم کرده اش سکوت کن و فقط از درد لبخند بزن .
« دلت را بسوزان »:
و بدان که خدا هنگام خلقت انسان جنس دل هر کسی را از چیزی ساخت . دلی به سختی سنگ ساخت و دلی به زلالی شیشه . دلی به نرمی گلبرگ یاس و دلی به سختی آهن . و تو شبی بالا رفتی تا بپرسی وبدانی که دل تورا از چه ساخت ؟ صاعقه عشق فرود آمد ، طوفان حیرانی وزید ، باران اشک بارید و زمین آبستن گیاه شد ولی باز ندانستی که جنس دل تو از چیست . ندانستی تا همین تازگی که از وداع آنکه فکر کردی هرگز نمیرود سوختی و نسیم آه از دل برکشیدی . و تو از عطر سوختن دلت ناگه دانستی که جنس دل تو از چیست . دل تو را خدا از کاغذ ساخته و تو سوختی و دلت دود شد . بسوز و هرگز دود دلت را به آسمان آبی خدا باز نگردان . بسوز و سکوت کن تا عشق آلوده به عرف زمینیان نگردد . سکوت کن تا که داستان غمبارت رسوا نگردد .
« لبخند بزن » :
لبخند بزن که جهان بداند که تو دانسته ای که هر آمدنی رفتنی دارد و عشق هم با همه شکوهش روزی خواهد مرد . لبخند بزن تا زمین بداند که جایگاه عشاقی است که قبل از وفاتشان عشق را به گور کرده اند . لبخند بزن تا آسمان بداند که بادها سالهاست که با خود دروغ بزرگ جاودانگی فریاد عاشقان را به آسمان میبرند . لبخند بزن تا ابر ها بدانند که هیچ خاک تشنه ای آتقدر ارزش ندارد که قطره ای برایش بباری . لبخند بزن تا خضرنبی بداند که آب حیات عشق را در حوض حیاط انسان نخواهد جست . لبخند بزن تا مجنون و فرهاد بدانند که در تمام عمر چیزی به نام عشق بدست نیاورده اند که نگران از دست دادنش زانوان غم را در آغوش کشند .
سکوت کن
و حجم کاغذی دلت را به شعله های افسوس بسپار
و فقط از درد لبخند بزن .
شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد
این بیت منو توی خودش غرق کرده . نمیتونم ازش جدا بشم حتی برای یک لحظه . نمیدونم شاعرش چه کسی است ولی حس میکنم یک دنیا توی اون حرفه . از شاعرش ممنونم
روزی که آمدی به سطح مبارک خاک گرم جنوب ، همه گیاهان به سمت رستخیز سبز بهار هدایت شدند . و باد های آواره شکوفه های آمدنت را به درب خانه ها و کوچه های شهر هدیه بردند .
تو آمدی به سادگی ابرها که لیز میخورند در سرسره بادهای جنوب و گرم میوزند به دامن کوه های صبور منتظر .
و من اینک سالهاست که در معرض تابش نور بلند تو از این همه مهربانی مبهوت مانده ام . و نمیدانم تا به کجای وسعت ابرهای مهربانی تو ادامه دارد پس از این بارش بی ادعا و پاک . و تو هر روز به چشمان کویری من میتابی و مرا به دستان مهربان بیداری میسپاری و من تا به شب گیج میخورم از این همه وسعت که نگاه تو دارد و میدانم که هرگز و هرگز و هرگز قدرت شمارش لحظه های بی تو بودن را ندارم .
ای ابر بلند آرزوهای من ، هر لحظه بر کویر دستان من ببار که باریدنت را از لحظه تولد به یاد دارم .
میلاد تو را به همه مادران ابر و دختران گیاه و همسران رود و فرزندان خاک تبریک میگویم
گوش کن که نجوای سحر میان شب بادهای سیاه کویر به شبنم نشسته و در برق کودکانه چشم یک گیاه که امشب بر روز دیده می گشاید لبخند میزند . صدای چشمهای کودکی بلند میشود که در سالهای زندگی به عمق نگاه من نفوذ میکند و تمام وجود مرا سالها در خود ذوب میکند به شعاع پر رنگ چشمهایش که چون خورشید بر کویر دستانم میتابد و از ابر های فردا بشارت میدهد .
گوش کن که صدای ولادت ستاره ها درون آسمان امشب جاریست . و من حضور یک ستاره را درون دلم احساس میکنم که هزار ساله میشود امشب .
گوش کن که سرود باغ های شهر دور ، درون زمزمه داغ بادهای اینجایی تلفظ حضور نازک گیاه را تلاوت میکند .
گوش کن که تمام سوره سپید ابرهای آسمان کویری دلم ، کنار گوش خاکهای بی رمغ ، به صوت دلپذیر بارش قطره ها و آیه های آبی بلند آسمان ، به حرمت حضور پاک دستهای کوچک دعا ، تمام شنهازار های خشک این کویر را به تربت مقدسی بدل میکند که مردگان خاک را به صوت خالص قطره آیه های باد،زنده میکند
گوش کن که این حضور گرم را چگونه باد های سرد و مرده کویر به صبح زندگانی درخت مژده میدهند .
بشارت دوباره حضور گل درون ذهن باغهای خشک ، شاخه به شاخه رشد میکند و باغ را حیات میدهد .





